.
دکتر علی نیکویی

برای من فروختن کار اصولی است. نه اینکه از خود فروختن ترس داشته باشم نه، من اهل شانه‌زدن و جنس خودم را ارئه کردن نبودم و نیستم! همیشه خریدن را بیشتر می‌پسندم؛ یک‌بار از فروشنده می‌پرسم چند؟ قیمت را می‌گوید سر قیمت صحبتی می‌کنیم یا می‌خرم یا نمی‌خرم!

حتماً “خوب فروختن گفت همین است! شما جنستان را قیمت می‌گذارید خریدار چند کلام پیرامون قیمت با شما حرف می‌زند یا می‌فروشی یا نمی‌فروشی!” حرف شما درست است اما فراموش نکنید که چیزی نیستم! من نانم را از تولید در نمی‌آورم! من با تدریس، مشاوره یا از نوشته‌هایم پول کسب می‌کنم قیمت آن‌ها هم مشخص است، کم یا زیاد قرار نیست من با کسی که بزنم و این برای من یک نعمت بزرگ است. خوب تا اینجا که با من آمدید حتما می‌پرسید تو اصولا چیزی هم برای فروش نداری و در این موقعیت هم قرار نمی‌گیری! اما واقعا اینگونه نیست! من هم انباشتی از وسائلی دارم که تا دیروز برای من کارآمد بود و امروز دیگر برای من بی‌فایده شده یا برای داشتنش ندارم یا می‌خواهم آن را عوض کنم!

خاطره‌ای برای شما بگویم: سالها پیش تصمیم گرفتم یک سری از وسایل اتاقم را عوض کنم می‌بایست مقداری از وسائل قدیم را ررد می‌کردم تا بسیاری از قیمت‌های وسائلی که نمی‌خواستم را داشتم، تا اینجا همه چیز منطقی و خوب بود تلفن به یک سمساری زدم و آقایی. آمد تا وسائل ناکارآمدم را بخرد! وقتی اصولم را بر می‌داشت تا ببیند و قیمت بگوید با آن نگاه کاسب کارانه و سَرمال زنش جنس را از روی میز بر می‌داشت نگاهی از سر بی‌اهمیتی و بی‌ارزشی می‌انداخت و قیمتی بسیار بی‌ربط می‌گفت! انتهای هر جمله‌اش هم اضافه می‌کند: استاد! برای فروش شما مختاری! مال خود شماست ولی من اینقدر می‌خرم نمی‌توانید هم که باشید ور دلتان!!! من شرم می‌کردم به ایشان بگویم که قیمتی که می‌گویند بسیار بی‌ربط است و در اتاق روح و روان من را شکنجه می‌داد، احساس می‌کردم توهینی بزرگ است به من می‌شود و من جرات دفاع از خودم را ندارم! از جایی به بعد دیگر صدای آقای سمسار را نمی‌شنیدم یکجا ناخواسته دستم را روی میز کوبیدم با صدایی لرزان گفتم حضرت‌آقا! تشریف منصرف شدم فروشنده نیستم!! گویا آب سرد سر آقای سمسار ریخته گفت آقا چرا!! ولی وقتی شکل و شمایل من را دیدم از خانه رفت چند ساعت بعد چند بار هم تماس گرفت که من بر نداشتم! یادم هست آن سال تمام آن اجناس را رایگان به دوستانم هدیه دادم! مفت دادن اجناسم به هزار بار برای من قابل تحمل از رفتار واسطان خریدار بود. همیشه این مشکل با اجناس دسته دوم را می‌دانستم چون می‌توانستند واسطه‌هایی باشند که ماهرانه سر مالت می‌زنند و بیشتر به خریدار می‌فروشند…

چند وقت پیش چندین ده‌جلد کتاب، یک کتابخانه چوبی، یک دوچرخه که برای من کارآمد تصمیم گرفتم و فضا را برای مهمان‌های کارآمدتر و جدید باز کنم! در همین فکر بودم که یاد فروش و داستان دهشت‌ناکش افتادم! جایی با دوستی صحبت به درد و دل کشید و «مشکلِ خویش بَرِ پیرِ مُغان بُردم دوش؛ کو به نظرِ نظر حلِّ معما می‌کرد».[1]! او جختی[2] تلفن‌همراهش را بیرون کشید و تارنمای «دیوار» را به من نشان داد و گفت تو عکسی از چیزی که نمی‌خواهد را اینجا به اشتراک بگذارد و شرحی کوتاه بنویسد قیمت پیشنهادی را بده. بجای واسط اینبار مصرف کننده با تماس خواهد گرفت و چیزی که روح و روانت را آزار داد تا حد زیادی مرتفع می‌شود! اما بشر نیز بسان تمام ابنا [و حتی کمی بیشتر] مقاومت در مقابل فناوری دارم! در دلتان به من نخندید این یک امر کلی است و تاریخی طولانی دارد برای نمونه خدمت شما باید بگویم مردم طهران قدیم در اوایل سده حاضر به شدت از پذیرش چرخ‌خیاطی خودداری می‌کردند و لباس دوخته شده با چرخ خیاطی را «ارمنی دوز» می‌خواندند و معتقد بودند که بودند. که پوشیدن آن «راهت دارد» یا دوچرخه را با وسیله «جنّی» می‌دانستند که «جنّها» آن را می‌رانند، زیرا به باور آن‌ها این امر خلاف عقل آدمی است که وسیله آن بدون اتکا بر چیزی بر روی دو چرخ حرکت می‌کند و نیفتد یا عینک است. آن را از پدیده‌های زمان و تحفه فرنگ می‌دانستند که باید از آن پرهیز هزار و یک چیز دیگر استفاده کرد که امروز بدون فکر از آن می‌برید شاید باور کنید که در برخورد با اول انسان در مقابلش بسیار مقاومت کرد! مطمئناً که مانع از مقاومت در عدم استفاده از دیوار مضحک اجدادمان نبود اما برای اشتراک گذاشتن اجناسم در دیوار یک هفته دست کردم و عاقبت با راهنمایی دوستم این مهم را کردم! تجربه‌های بسیار خوب دیگر با دلال و واسط طرف نمی‌شدم! اینبار مصرف کننده به من می‌آمد هم او قدر جنس مرا می‌دانست و هم من نیازی به پرزنت دارم. [present] نداشتم حتی گاهی آنقدر از یک خریدار کتابم به شوق می‌آمدم که ممکن است از قیمت پیشنهادی در سایت کمتر به او بدهم و کلی احساس خوب بعدش داشتم!

چندی پیش همان رفیق گرمابه و گلستانم پیوند اینترنتی[3] را به شکل پیام فرستاد، وقتی بازش کردم عنوانش این بود “گزارش سال 1400 دیوار” شکل و شمایل و مدل ارائه آمار برایم جالب بود. 71 برگ آمار، اما بسیار جذاب، آنقدر جذاب که برای منی که میانه‌ای خوبی با ریاضیات و درک درستی از آماری که هم لذت بخش بود. بعد از آن دیدم قسمت هایی از این آمار توجه کاربران رسانه های اجتماعی[4] قرار گرفتن مثلا روی پنجاه و سه ملیون و اندی گوشی‌هایی که کارافراز[5] دیوار را باز کرده‌اند یا خودروی پراید که از پرتکرارترین سرچ‌ها بود نوشته‌های بسیاری دیدم! اما از این همه آمار جالب‌تر برای من آماری بود که نشان می‌داد دیوار در این شرایط خشکسالی چگونه مانع مصرف 280 میلیون لیتر آب می‌شود! یا یک کارافزار در شرایطی که در یک کشور بحرانی وجود ندارد بدون حمایت و بودجه حکومتی اسباب 1340 نفر را درست کرده است که 721 نفر از آنها را درست کرده است. [چیزی نزدیک به 54%] را زنان تشکیل می‌دهند!

این آمارها هرکدامش جذاب است اما «هر کسی از ظن خود شد یار من» برای دیوار بازاری است که دلالی در آن نیست و من برای فروش کالایم کمتر روحم آزرده می‌شود. هرچه با دوربین‌همراهم عکسی از کالایم می‌اندازم و اینترنت را روشن می‌کنم و بدون هیچ زحمتی که به بازار شهر می‌روم، می‌خواهم چنین فضای بزرگ خرید و فروش می‌شوم؛ من را یاد این بیت مولانا می‌اندازد:

معشوق تو، همسایه و «دیوار» به «دیوار»!
در بادیه سرگشته شما در چه هوائید؟

——————

[1] غزلیات حافظ؛ عزل شماره 143، بیت اول.

[2] تند، سریع، شدید

[3]ارتباط دادن

[4] رسانه های اجتماعی

[5]کاربرد

اگر دوست داشتی امتیاز دادن یادت نره!