نوشتن عنوان اختیاریست
نوشتن عنوان اختیاریست

تنها چیزی که با خود به همراه دارم از گذشته فقط همین نام و رمزی است که در ویرگول هست….با نظارت اشان….هر روز ساعت می توانم به اتاق اش بیایم تا بتوانم اندمکی برای زنده ماندن و ثبت روزهایم بنویسم. ….دیگر مانند اوایل به قصد دیده شدن نمی نویسم…نوشتن می شود نیاز اساسی ام برای بقا….از دقایق اولیه تا وقتی که بتوانم همه چیز را به یاد بیاورم تا برای باز اشگو کنم چندروزی گذشته است. ..خودداری ام از دیدنش برای آن بود که با خودم گفتم: بزرگتر از این هاش هضم شد، چیزی که برایت سخت است موضوعی پیش پا افتاده ای در برابر زندگی دیگران است…و این گونه با خیال راحت به صبر کردن و صبر کردن. صبور ماندن خودم را متهم کردم…تا زمانی که دوباره همه چیز روند نزولی اش را در پیش گرفت….این بار نه کسی بود، نه چیزی داشتم، هیچ چیز نبودم….از هیچ تر به هیچ سلامی …. با کیمیاگرم که ارتباط گرفتم خبر داد ( با اصرار و قسم به کسانی که اعتقادی به وجودشان نداشت) که از همه آنها یک سوال تکراری پرسیدند، آن سوال این بود که: حرف هایش حول محور چه موضوعاتی بود؟… .سرآستین آن ردای سورمه ای رنگ را کشیدم و از او خواستم که ادامه د هد…حال که فکر می کنم آن لحظه گمان نمی کنم همراه همیشگی روز هایم از من حقیقت می ترسد….هرگز چیزهایی که میان او و همراهانم رد و بدل شده است را نخواهم فهمید….نوشتن نفسم را سبک تر… می کند….راههای ورودیِ توده های کمک کننده برای به تعویق انداختن به پایان، باز می شود…حالا بعد از نوشتن راحت تر می توانم همه چیز را ببلعم.


گل برای گل
گل برای گل

امروز روز بعدی بند قبلی است….برای دیدنم سبد گل آورده اند همان ها که…(أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ ذُو (ذَا) الْجَلاَلِ وَ الْإِكْرَامِ ‏أَسْأَلُهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيَّ تَوْبَةَ عَبْدٍ ذَلِيلٍ خَاضِعٍ فَقِيرٍ بَائِسٍ مِسْكِينٍ مُسْتَكِينٍ مُسْتَجِيرٍ اَ يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لاَ ضَرّاً وَ لاَ (مَوْتاً وَ لاَ حَيَاةً وَ لاَ نُشُوراً))….خدایا از گناهانم بگذر وجدانن..سبد گل با شتاب متغیر و با سرعت تند شونده از مبدا مختصات به صورت عمود بخورد تو سر من….یادش بخیر آن روزها که گمان می کردم پدر علم حرکت ایران شده ام…و حالا بعد از گذشت از آن روزها تنها چند اصطلاح لایتناهی جای تو را گرفته است…. از اینجا که هستم دنیا سفید و سرد رنگ به نظر میرسه….آرامش هر دم می آید و دمی هم میرود….ای کاش ابدی ام همینجا بعد بودن….اینجا نه کسی هست نه مهم بود. وجودت می دهد…همین که نَمیری و حرف هایشان گوش دهی و آرام بمانی برایشان کافیست….نانت می دهند، دان می دهند….هرروز هم او می آید می پرسد که دلم تن می کند. شده است؟ و من همین گونه میمانم که ( دلم برای چه کسی باید تنگ شود وقتی که هرروز می بینمش؟!!) و مدت زمان ماندنم را نمی دانم و من میفهمم حالا باید دوستان جدیدتری پیدا کنم تا بودنم برای ابدیت در اینجا را تضمین کند. ….یادم ادامه سری بعدی به بهانه حرف گوش کنی هایم پادکست گوش بدهم….حمد و ستایش برای خداوند باشد که انتظار درس خواندن ندارد…اما دلم برای آن دغدغه های ام تنگ می شود…البته گاهی اوقات اوقات…مطمعنن کسی دیگر در ردیف وسط میز سوم می نشیند…و جای من برای همیشه در آنجا پر خواهد بود….


حس های ام جان باختند
حس های ام جان باختند

روزهای بعدی روز های قبل…..هیچ چیزی برای نوشتن ندارم…..دوست دارم….دوست دارم….مثل یک دیوانه….مثل یک سرباز…مثل یک ستاره ی سینما ….دوست دارم….دوست دارم….مثل یک گرگ….مثل یک پادشاه….مثل یک مرد با این مرد نیستم….می بینی؟!اینگونه دوستت دارم.. ..ژوتم


ترک خورد اما نزاشتم بشکنه….


آن روز را تصور میکنم.  دیدارمان بعد از هزار سال...که می پرسی:
آن روز را تصور میکنم. دیدارمان بعد از هزار سال…که می پرسی:”هنوز هم دیوانه ای؟” و من هزار هزار میخندم. و من هزار هزار می گریم..

خسته می شوم از پیگیری کارهایت…این را او هم فهمید…از حالا به بعد وقتی که ناامیدی ام را ببیند چشمانش برق خواهد داشت…او گمان به پایان دادنم دارد…ولی من به او هنوز نگفته ام. که هنوز میبینمت…حرف میزنم و تو سکوت می کنی….چرا ساکت میمانی؟….امید به آن روزی که زبان باز کنی دارم….از خانه امان بیرون رفتی و هنوز بعد از هفته ها نیامدی. ..ببین این ماه آخرهایش را اسپری می کند….خدا را که ببینم پرسیدم: نگهدارش بودی؟ خیر را پیشکشی ام کردی؟….نمی دانستم از کجا باید شروع کنم به فکر کردنت….فقط می دانستم که فقط تو به من می آیی…اینجا وطن توست…به اینجا باز خواهی گشت.. .یا در اینجا یا آنجا….دیگر فراموش شدنم من را نمی ترساند….من میدانم به کجای آن قلب شلیک کردم…که هرگز جبران نمیشوم….حتی به گریه های عمیق….می میخواهم به جای ام برگردم…با نشست.با ژولیدگی…..یادم می آید رانده شده ام….من دوباره همان می شوم که برای اولین بار صدایم کردی….می گویم نکند خیال کنی از همین جا هم حالم خوبه و هرچه ک باشه از اونجا بودنم بهتره…..من میخوام بیآیم….از ترد شدن هم واهمه ای ندارم….دیگر هیچ چیز نه غمگینم میکنم…نه اثر منفی دارد….رهایت نخواهم کرد به یک دلیل….بیاد بیاور قول اولم را


و مرا به برداشتن آن قیچی و شانه کرد
و مرا به برداشتن آن قیچی و شانه کرد

تورنگ می شوی…..پس زده می شوی از ساحل افکارم….مانند موج به ساحل میرسی اما کماکان برمیگردی و من پا برهنه تا عمق به دنبالت می آید…..امروز سرحال تر از روز های دیگر. بود…فقط من بودم سرخی صورتش را ببینم؟….رو به روی هم که نشستیم…نگاهش کردم….آنقدرها هم سالخورده به نظر نمی آمد…قیافه اش سوخاری بود… بسیار پخته….معلوم نبود در کدام کوره….هرچه که در این لحظه در اتاقی با نیمه باز رو به روی آرام گرفته بودیم….می خواستم بروم…منتظر بودم برود… اما او نمیخواست….معلوم نبود چند ساعت به گفت و گوی امروزمان فکر کرده بود….میدانست از کجا شروع کند و در کجا پایان دهد….قیچی….شانه….و دم و تشکیلات روی میزش را میدیدم….داستان از چه قرار بود؟؟!!
….همیشه او حرف میزند…او میخواند مرا…ساعت ها به من فکر می کند…ای کاش من هم برای فکر کردن به تو پول می گرفتم….معلوم نبود آن مرد زیرلب چه میگوید برای خودش….علافمان کرده بود….چقدر زیبا بود…شاید هم از همون اول زیبا بود و فقط امروز من بودم به او توجه کردم….او حرف میزد…از تمام راه های ممکن می گفت….گفت گفت گفت گفت و به گفتن ادامه داد….منتظر بود من را بگویم…. اما من میدانستم که در بودن را میخواستم….اینجا می شد آسوده از این جا نگرانم. فکر کرد…هیچ نکرد…فقط فکر کرد…آخر هر روز هم نوشت…آخر هر روز هم فکر می کنم برای کسی….تازه اینجا هستند که میخواهند بشنوند تو را.. ..تمام آن چیزی را که دنیای خارج از اینجا نداشت، اینجا بود….به من اینجا توجه می کنم….چقدر خوب است پولی تا مورد توجه باشی….بهای دوست داشتن از سمت تو چقدر است. ؟ میم بپردازمش….تا دوستم داشته باشی….قبل خواب آن کاغذ را باز کردم…چقدر خوب میدانست که اگر برایم میخواند من هرگز به یاد نمیآورم…برایم بنویس تا شایدم ساعتی که میخواهم بین حروف بِچَرَم ….
{بُتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد}


إنت إيه؟
إنت إيه؟

آفتاب نزدیک آمد و بیدارم کرد….این بار هیچکدام از آن لباس های سفید آن همیشگی نیامده بودند…امروز فقط آمده بود…باز هم درِ اتاق نیمه باز مانده بود….پرسید که چرا دیشب نیامدم که بنویسم…گفتم وقتی که انتشار نمیدهم چرا بنویسم و ​​وقت بگذارم و عکس بیابم…موبایل اش را دستم داد و گفت بنویس با من بنویس، انتشار بده، من بخوانم…حتی اگر تنها خواننده آن نوشته ها من است. باشم…
(آزاد)در آغوشش گرفتم چون میدانستم های حضورمان در کنار این است….قاب عکسی که روی دیوار بود را نگاه کردم…همانطور که دیگر آن لحظه قاب عکس تکرار نشد…این لحظه شکل هم تکراری. نمی شد….در آغوش کشیدمش نازدانه ام را…میدانستم دیگر نمی توانم دوستش داشته باشم…این بار هم لاعبالی بازی قرعه اش به نام من افتاده بود….
این بند در همین روز از بند قبل نوشته شد….آن وقت هایی که به اوج می روم….خوابیدن تاثیرش را از دست می دهد و من به تخت ویرگول پنها می آورم….میخواهم بدانم لحظه ای بازگشتی و از خودت پرسیدی که زیاده کرده ای؟

پ.ن: قول به قول شده ایم….برایش بنویسم….برایم بنویسد….او یِ مهربان و سوخاریِ من

Nancy ajram _ Enta eih by Nada_Samir

Nancy ajram _ Enta eih by Nada_Samir

اگر دوست داشتی امتیاز دادن یادت نره!