هرباری که درگیری دو راست و چپ را انجام داد، از خودم پرسیدم که «چرا این‌قدر خشونت‌بار؟» شايد به دليل اينكه بتوانم با فلسفه، مرا در انكار يا قبول مواضع قدري محتاط كرده باشد. ورود به میادین نزاع نظری، به خوبی نشان می‌دهد که «معرکه‌ای آراء» مجال وسیعی برای قطعیت ندارد. از طرفی، زعم من این است که برای محکومیت خشونت‌بار، نیاز به قطعیت بالای سر این دارند که نقیض گزاره‌ای مورد باور ما، اولاً فاسد است و ثانیاً، این عارضه باعث بروز مخاطراتی معطوف به معنی حیاتی می‌شود. قطعیت امری پیوسته و واجد مراتب باشد، و نه ایجاب صفر و یکی بر سر “اوضاع چنین است!” حتی خشونت کلامی نیز از این قاعده مستثنی نیست. با آنكه به نظر مي‌رسد واژگان، آثار علي سفت و سختي ندارند. این، خلاصه‌ای از تمام تفاسیر من برای ترجمه و تسامح عقیدتی‌ست.

البته، روشن است که نمی‌توان مخالف نظری را بالکل تعطیل کرد و برای چنین چیزی، دلیلی بیش از این نیاز را ندارم که همیشه احتمال این می‌رود که یک تقابل نرم‌افزار باشد، می‌توان دیر یا زود بدل کرد که برای معارضات عملی سخت باشد. مانند حیوانی که در برخورد با کار بسیار آرام و حتی دلربا به نظر می‌رسد اما ممکن است شرایط مکفی، نیش زهرآگینش را با پیچ و تابی تهدیدآمیز، عیان کند. پس صرفاً از دریچه‌ی دفع خطر احتمالی، بهتر است تا امکان داشته باشید، در صدد کسب سازواری نظری جمعی باشیم. این البته مشخصاً به معنای تحمیل نظر خود به دیگران – کم تحت هر شرایط مفروضی- برای رسیدن به یکپارچگی نیست. هر امر استدلالی تا جایی که استدلال بهتری بر آن یافت نمی‌شود، استحقاق بیشتر برای این است که عمل را انجام دهد. همیشه آماده‌ای تغییر مسیر به سمت امر «بهتر-مستدل» را داشته باشد، و نیز صرفاً در شرایطی که استدلال یا شهود به قدر کافی قوی‌ای برای حیاتی بودن تحمیل یک عقیده وجود داشته باشد. همچنین خطور می‌کند، مجال دیگری برای بررسی و توسیع می‌طلبد) و گمان می‌کنم واضح است که این کار، بیشتر به دفن معارضات می‌ماند تا حل آن‌ها باشد: آنچه از دیره‌ای معرفت بیرون هم هست، هنوز از گردایه‌های اسباب و اثاثیه‌ای جهان خارج نیست. (در باب آن‌چه در این بند سخن رفت، من خوانندگان فرهیخته را مجاز می‌دانم که تمام دانسته‌ها و تلقیات‌شان را در باب دیالکتیک را دخیل سازند.) در واقع، تساهل و تسامح راهی برای پیشرفت از سرکوب نظری‌ و در نهایت، دفن معارضات است. شاید بتوان گفت آن‌که به دنبال یکپارچه‌سازی نظری به واسطه‌ی تهدید و ارعاب و سرکوب و فحاشی‌ست، اگر این کار را از جهت مخاطرات زیستی معارضت نظری انجام دهد، در واقع خود را ریشخند کرده است. باور مخالف، اگر به عرصه‌ی سخن درنیاید، همیشه برای جبران شرمساری خود از مکتوم ماندن می‌یابد و گاه چنین شرمساری‌ای، خود بدل به مخاطره‌ای زیستی می‌شود. می‌توان ساعت‌ها در باب اینکه قرار دادن مدام اندیشه‌ای معصوم در جایگاه قربانی، می‌تواند بعدها منجر به خلق چه جبار سفاکی شود سخن گفت. شاید بهتر باشد در سکوت خودخواسته‌ای یک را به بهانه‌ای شکست تا مخالف شود: مستوری و نهانی، منشأ خیلی از شرور است، و معتقدم باورهای کمی هستند که صرفاً تا آن زمان که «باوراند»، مستلزم مخاطره‌ای جدی‌تر از مخاطرات کتمان هستند. .


جدال راست‌ها و چپ‌های توییتری، از نمونه‌های خوب منازعات بد است. خشونت این منازعات، گاه با توجیهات عجیبی همراه می‌شود: طرفین در صدد تسویه حساب با سوی دیگر هستند، چرا که به شکلی عجیب، تمام مسائل بعدی حیات خود را به موضوعی «مالکیت خصوصی» و تلقیات سایرین از آن فرو می‌کاهند. همانطور که گویا کلید فهم تمام الگوهای جهان پیچیده ما و خصوصاً رفتارهای جمعی ما، در فهم موضوعی مالکیت نهفته است. گاهی اوقات این خشونت در لفافه‌ای انحایی از طنازی بروز می‌یابد، گاهی اوقات به فحاشی و تهدید می‌شود و می‌شود و مکان به عملی می‌شود. اما هرچه باشد، چند نکته بدیهی به نظر می‌رسد. اولاً، هیچ یک از طرفین این دعوا در زندگی هرروزه‌ای خود در جامعه چنین مرزبندی دقیقی با تمام اطرافیان خود ندارند. بعید است که حتی یک فعال سیاسی راست یا چپ، با تمام افرادی که در شبانه روز ملاقات می‌کنند برای بررسی تلقی آن‌ها از مالکیت خصوصی مراوده داشته باشد. آیا شما مجازی قرار است اثر خاصی داشته باشد که درخور واکنش‌هایی اینچنین شدیدند؟ آیا پایه‌ای‌تر و بنیادی‌تر از مراودات واقعی ما هستند، یا تعیین تکلیف در خصوص آن‌ها با چنین شیوه‌های خشونت‌باری بناست که باعث تغییر تغییرپذیری شود؟ ثانیاً، پلتفرمی که می‌تواند به خوبی بستر بروز مسامحه‌گرانه‌ای را داشته باشد، به چه دلیل می‌بایست به فضای غالباً برای «تخلیه‌ی خشم» تبدیل شود؟ آیا این مشابه گماشتن ماشینی گرانقیمت برای حمل جات نیست؟ مسلماً در توییتر افراد زیادی با مقاصد گوناگونی حضور دارند، از نشریات شخصی و روزنگار تا حتی هرزه‌نگاری و قس‌علی‌هذا. روی سخنی در اینجا، قشریست که به نظر می‌رسد تحصیل کند، متوسط‌تر و اندیشه‌ورزتر از افراد حاضر در این پلتفرم‌اند. بسیار جای خوشوقتی‌ست، در صورتی که قطعیتی نداریم که این خشم را در فضای مجازی ایجاد نکنیم، توئیتر را به باشگاه مشت‌زنی تبدیل کنیم. اما من نزد خود چنین قطعیتی را نمی‌یابم. ثالثاً، به نظر می‌رسد از افراد قشر یاد شده، دست کم به تحصیلاتی می‌پردازند که می‌بایست ملتفت شوند که قاطبه‌های نظری بر چه بنیان‌های استوارند. با عنایت به آنچه در بندهای ابتدایی این مکتوب بیان می شود، آیا واقعاً مواضع طرفین در این مباحث به گونه ای تشکیک پذیر است و موضعی در خصوص آن ها بسیار ساده و در عین حال، واجد شرایط فوری است که پرخاشگری های اینچنین در آن ها، روا باشند؟ مجدداً، من در هیچکدام از این مواضع نه دو حدی «یا این، یا آن»ای می‌یابیم که شرایط تناقض را ارزیابی کنند، نه در این بناهای رفیع نظری استحکامی می‌بینم و نه در رد و پذیرش آن‌ها، چه به مثابه یک «بسته‌ای ایدئولوژیک». » و چه به مثابه فله‌ای از گزاره‌ها و باورها، هیچ فوریتی نمی‌یابم؛ اما مسائل واجد فوریت دیگری دارند.

به نظرم، آن‌چه در بررسی فوری قرار می‌گیرد، شاید این باشد که «جامعه‌ای نخبگان – غالباً آکادمیک- را چه می‌شود که به خشونت در موضع‌گیری روی می‌آورد؟» و این را هم می‌کنم: کاملاً متوجه می‌شویم که این پدیده‌های مستحدث است، نه صرفاً محدود به دعوای چپ و راست است و نه محدود به جامعه‌ی فارسی‌زبان. عمومیت این سوال، ورای چنین اوصافی‌ست: باور کلی من همیشه این است که فرآیندهای ناخودآگاه اندیشیدن را آگاه کنم، می‌تواند اتفاقات جالبی را در تمامی حوزه‌های فهم بشری رقم بزند.

اگر دوست داشتی امتیاز دادن یادت نره!