سلام علیکم. خب بالاخره بعد از نه یا ده ماه می‌خوام از یه بخش زندگیم پرده بردارم!

هرچند که مزه اون لحظه رو بهم نمیده.
حالا چرا همون روزا ازش صحبت نکردم؟ چون میترسیدم که تلاشام بی نتیجه بمونه و گیر کنم توی گل، کلا درمیون گذاشتن اهداف این چنینی با دیگران شدت اظطراب و استرس رو چندین برابر می‌کنه؛ چرا که باید در مقابل عده دیگری هم پاسخگو باشی!
به هر حال، به دلایل متعددی تصمیم گرفتم که تا الان صداش رو در نیارم…

باید بگم که دلیل کم فعالیتی من در دوران اخیر به هیچ عنوانی مدرسه نبوده؛ خوندن و البته استرس داشتن برای المپیاد بوده!

برای بچه های دبیرستانی و یا راهنمایی که علاقمند به شرکت در المپیاد های دانش‌آموزی هستند (مخصوصا رشته های جدید)

و البته خودم.

اول ببنیم المپیاد توی چه رشته هایی برگزار میشه و به چه دردی میخوره!

خب المپیادها در سیزده رشته،

  • شیمی
  • فیزیک
  • زیست
  • ادبیات
  • ریاضی
  • کامپیوتر
  • نجوم
  • اقتصاد و مدیریت
  • علوم زمین
  • جغرافیا
  • کارآفرینی
  • سلول های بنیادی
  • نانو

و هر کدوم در سه مرحله برگزار میشه. تفاوت بین رشته های فرعی و اصلی اینه که رشته های اصلی سهمیه کنکور (حتی پذیرش بدون کنکور برای مدالهای طلا)، مرحله جهانی و تسهیلات بنیاد نخبگان شامل حالشون میشه اما رشته های فرعی کشکم ندارن! رشته من اقتصاد بوده و هست.

راستش من تا اوایل دبیرستان؛ یعنی دقیقا روز اولش نمیدونستم چیزی به اسم المپیادهم وجود داره. حتی دلم نمیخواست هم که بدونم… اون موقع تنها هدف من از تحصیل تموم کردنش و کوبوندن مدرکم توی صورت اطرافیان بود.

همه چیز نرمال و عادی پیش می‌رفت تا اینکه پام به مدرسه باز شد. ساعت سوم کلاس اقتصاد داشتیم؛ اون روز دبیر اقتصادمون (که الان خیییییلی خیلی ازش ممنونم) داشت از فراموش شدن جایگاه اقتصاد در علوم انسانی و اینکه بچه‌های ریاضی به جای ما به مقام های بالا در اون رسیدن صحبت می‌کرد. در پایان صحبتش به المپیاد اقتصاد اشاره کرد و گفت دوست داره اولین بچه‌های انسانی سمپاد استانمون رو در مسیرش یاری کنه.

همونجا بود که تازه فهمیدم چنین چیزی هم وجود داره؛ اومدم خونه و شروع به تحقیق کردم. منابع رو خوندنم و دیدم که اکثرا دروسین که بهشون علاقه دارم. تنها مسئله این بود که می‌بایست توی سه ماه یه چیزی حدود پنج کتاب و خورده‌ای (دو فصل از روانشناسی) رو خودم در کنار درس‌های مدرسه پیش ببرم. خب شاید براتون سوال پیش بیاد که چرا باید خودم رو درگیر مسیری کنم که “اول و آخر شدن توش یه نتیجه داره؛ اونم هیچیه“؟ خب الان براتون شرح میدم.

  • مطالعه برای المپیاد به شخص یه هولدر (هول دهنده) برای من بود تا خودم رو در دروس مدرسه تقویت کنم. همچنین تست زدن و مطالعه فراتر از کتاب باعث شد که توی اون پنج کتاب ذکر شده به سطح نسبتا خوبی دست پیدا کنم.
  • علاقه شخصی: اقتصاد و خصوصا مدیریت رشته‌هایی هستن که به شخصه بهشون علاقمندم و دلم می‌خواد که در دانشگاه هم در یکی از همین شاخه ها تحصیل کنم. المپیاد این فرصت رو به من داد که با فضای دانشگاهی و تحصیلی این رشته ها آشنا بشم.
  • افزایش علم: به نظرم برای کسی مثل من که تمام روز رو مثل یه سیب زمینی توی تخت یا روی مبله، شرکت کردن در المپیاد و در نتیجه مطالعه در مسیرش اونقدرهاهم خالی از لطف نبوده.
  • آدمای بدردبخور: یکی از قشنگی‌هایی که این مسیر داره؛ نزدیک کردن شما به آدم های موفق در مسیر موردعلاقتونه؛ علاوه بر این دوستهایی با مسیر و علاقه مشابه هم نسیبتون میشه.
  • اردوی تهران: راستش از تمام دلایل بگذریم؛ این دلیل برای من مهم ترین و جذاب ترینشون بود. هرچند که نمیدونم چرا الان ذوق و شوق سابق رو ندارم؛ اما تجربه جدید و آموزنده‌ای خواهد بود.
  • رزومه: مدال المپیاد هر چی که نباشه، مدال المپیاده. برای پیدا کردن شغل و یا اپلای قراره بهتون کمک کنه.

چهار مورد اول برای همه رشته ها و دو مورد بعد برای رشته های فرعی بیشتر صدق میکنند.

راستش سخت ترین و عذاب آورترین مرحله همین شروعش بود؛ برای رشته اقتصاد منابع مرحله اول (مخصوصا جامعه شناسی) ارتباطی به موضوع کلی المپیاد ندارن و خوندنشون یه جور شکنجست. علاوه بر این برای منی که تازه شروع کرده بودم به درس خوندن و میخواستم همزمان سطح نمرات مدرسم رو بالا نگه دارم شرایط سخت‌تر هم بود.

یادمه خیلی از آدمای نزدیکم اون اوایل با گفتن چیزایی مثل “اینم رشتست که تو شرکت کردی؟” “آخه واسه اقتصادم کار هست؟” “چرا نمیری ادبی؟” “مگه بابات شرکت داره که میخوای مدیرش بشی؟” “المپیاد مال بچه تهرانیاست” و امثالش سعی در دلسرد کردن من داشتن که متاسفانه شکست خوردن.

خب؛ من برای مطالعه حتی کتاب هم نداشتم؛ به جز این کتابچه کوچیکی که توی تصویر مشاهده می‌شه (صرفا برای برد در مسابقه کی از همه بدبخت تره: کتاب دست دوم و چاپ دوسال پیش بود + ماه آخر خریدمش)

اگه نظر شخصی من رو میخواید برای مرحله اول نیازی به شرکت کردن کلاس‌های سنگین و خرید کتاب‌های زیادی نیست؛ فقط وسط راه کم نیارید. به هیچ عنوان؛ چند روز درس خوندنه دیگه… آدمای موفق استعداد فراطبیعی ندارن فقط با خستگیشون مبارزه می‌کنند.

از تمام شبکه های اجتماعیم فاصله گرفتم و چسبیدم به درس.

اینجا برای سومین بار بدون چک کردن گوشیم رفته بودم کلاس زبان و دیدم که کنسل شده؛ برای همین تصمیم گرفتم به جای برشگت به خونه (کشتارگاه) بشینم توی خیابون درس بخونم. خیابونی که فکر میکردم خلوته و متوجه شدم پارکینگ عمومیه و شب امتحان عربی دهمی که درش جامعه‌شناسی یازدهم خونده شد. (یادمه هفته قبلش یه داستان راجع به پسری خوندنم که مجبور بود توی خیابون درس بخونه؛ به خودم گفتم باید خدارو بابت انقدرهم بدبخت نبودن شکر کنم که این حادثه ناگوار رخ داد؛ میتونم تا آخر عمرم با جمله “من تو خیابونا؛ اونم روزای زمستونی درس خوندم” بزنم توی سر اطرافیان.

خلاصه که با هرررر سختی و عذاب و شب بیداری و زنگ تفریح درس خوندن و استرس امتحان و سرکوفت و غم و غصه نداشتن کتاب و کلاس و دلسردی و تنبلی و افسردگی و ترس و حس کم آوردن و دیدن تسلیم شدن دوستام و… که بود منابع رو برای مرحله یک خوندم.

+اضافه میکنم که تاریخ آزمون رو اشتباها یه هفته عقب‌تر تخمین زده بودم که باعث شد یکی دو هفته آخر (اونم توی امتحانتم) مجبور شم هر روز اندازه دو یا سه روز اقتصاد و آمار و روانشناسی و جامعه شناسی بخونم.

یادمه هرشب با رویای مرحله سوم به خواب می‌رفتم و با انگیزش بیدار میشدم. یه اردوی یک یا دوماهه توی دانشگاه؛ اون زمان خیلی شیرین به نظر میومد. همش خودم رو در حال تدریس در مدارس سطح بالا و پز دادن به دوستام تصور می‌کردم و دلم می‌خواست هر چه سریعتر بهش برسم.

یه روز برفی بود؛ گیر آوردن ون و تاکسی ناممکن. همونطور که حدود نیم کیلومتر پایین تر از خونمون؛ پیش قبرستون و کنار ماشین آتش نشانی پناه گرفته بودم و بعد از یک ربع موفق به دربست کردن یک تاکسی شدم.

https://www.aparat.com/v/lwfDZ

در نهایت با هزار جور بدبختی بالاخره به مدرسه رسیدم؛ محیط به شدت استرس زا بود؛ مخصوصا وقتی که آزمون کارآفرینی رو اونطور خراب کرده بودم. (لازم بعه ذکره که قبلشم دوستی زنگ زد و برای انگیزه دادن بهم از پشت تلفن ترانه “سلام الاغ عزیز حالت چطوره؟” رو برام پخش کرد.)

ندیدن دوستام هم یه جور استرس دیگه بود که خداروشکر با چند تلفن تونستم تعدایشون رو بکشونم به سالن آزمون. با حدود بیست نفر دیگه (برای المپیادی مثل اقتصاد خیلیه!) سرجلسه نشستیم.

خب؛ همینجا بود که برگه سوالات رو جلومون گذاشتن و تمااام! مغزم ریست فکتوری شد! یا نخونده بودم (مثل تراز پرداخت‌ها) یا یادم نبود (مثل بعضی سوالات جامعه شناسی) و یا مغزم سرشون ارور میداد (تارزان به کدام جهان اجتماعی تعلق داشت؟)

تا لحظه‌ای که مراقب چراغ‌های سالن رو خاموش کرد نشستم (روشن موندنشون برای یک نفر سودی نداشت)، دوتا از سوالاتی که درست نوشته بودم رو هم تغییر دادم و بالاخره از برگه دل کندم.

همه چیز از اونجایی شروع شد که کتاب دوستم رو گرفتم و دیدم که بله!! اون دو تا سوال رو غلط زدم؛ خودم رو بدجور باختم. کلی گریه کردم (درک کنید دیگه…) و واقعا دلم نمیخواست با کسی صحبت کنم. مثل اینکه زحمات کل اون روزام هدر رفته بود؛ فقط برای اینکه دوساعت قبل از آزمون به جای درس خوندن فیلم دیدم!!

نام اثر: سی دقیقه بعد از مرحله اول
نام اثر: سی دقیقه بعد از مرحله اول

با اینکه نود و هشت درصد احتمال میدادم که قبول نشده باشم بازهم خودم رو نباختم. به هرحال سال یازدهم و علاقه رو داشتم. سعی میکردم حداقل روزی یک ساعت بشینم پای فیلم‌های تدریس دکتر نیلی (البته بعد از یک ماه افسردگی پس از آزمون.) حتی یکی از کتابهای منبع رو هم خریداری کرده بودم و هرازگاهی چند صفحه‌ای ازش میخوندم.

مدیریت عمومی، دکتر علاقه‌بند
مدیریت عمومی، دکتر علاقه‌بند

تاریخش رو دقیق یادم نیست اما مدارس برای عید تعطیل بود، خونه مادربزرگم بودیم و من پای یکی از همین تدریس های آقای نیلی نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد؛ اونم از طرف دوستی که حتی اگه بهش زنگ بزنی هم معمولا جوابت رو نمیده.
گوشی رو که برداشتم فقط یه جمله شنیدم: آتنا، نتایج رو دیدی؟ بدون خداحافظی روی اون بدبخت قطع کردم و هجوم آوردم سمت لپ‌تاپ، وقتی میخواستم وارد سایت بشم دستام می‌لرزید؛ می‌گفتم الانه که ببینم رد شدم و همون یه ذره امیدم هم ناامید بشه. اما در کمال ناباوری دیدم هر دو المپیاد رو قبول شدم. خب خلاصه بگم که دلم برای همسایه‌ها میسوزه.

بعد از اعلام قبولیم هم اطرافیان کلی لی‌لی به لالام گذاشتن و بعضا بهم هدیه دادن.

خب؛ همه چیز خیلی رویایی بود، تا قبل از چک کردن قیمت کتاب‌ و کلاس‌ها. رشته ما سه تا منبع بیشتر نداشت اما تهیه همون ها حدود پونصد ششصد هزارتومن میطلبید که از نظر خانوادم برای المپیادی مثل اقتصاد چندان اقتصادی نبود.

برای رفع مسئله کتاب از پی‌دی‌اف ها کمک گرفتم. اما بعد از چهار روز و درد و کاهش دید محسوس چشم‌های نازنینم مجبور به متوسل شدن به راه‌های دیگه شدم. درسته که از کتاب اقتصاد منکیو کلا یه جلد توی تمام کتابخونه های استانمون بود اما دو کتاب دیگه رو راحت تهیه کردم. _یادتون باشه که توی اینجور مواقع حتما حتما کتابخونه‌های شهرتون رو چک کنید!

و خب به طرز جالبی کتاب سوم رو هم خواهر دانشجو یکی از دوست‌های حدودا نزدیکم داشت و اونطور به دستم رسید. (هر بلای ممکن و ناممکن از جمله کشیده شدن خودکار و یا ریختن آب هم سر اون کتاب اومد. مدیریت الوانی هم که اول برگه‌هاش کند، بعد خیس شد و بعدهم روغن ریخت روش…)

سه کتاب وسطی منابع ما بودن.
سه کتاب وسطی منابع ما بودن.

خب از مسئله کتاب که گذشتیم میرسیم به مسئله دوره آموزشی. یادمه نیمی از عید رو منتظر دوره آموزشی یکی از موسسه ها بودم؛ ولی وقتی که ثبت‌نامش شروع شد… حدود یک میلیون تومان نیاز بود و من… خب؛ با برد مدال طلاهم کلا دو میلیون بهم می‌رسید پس با قلبی گرفته و چشمانی پر از ثبت‌نامش صرف نظر کردم.

بعد از اون یک‌جای دیگه با اساتید مشترک اما قیمت مناسب تر ثبت‌نام کردم؛ چیزی از ثبت‌نامم نگذشته بود که باشگاه دانش پژوهان کلاس های رایگان خودش رو برگزار کرد!!! (از کیفیتشون اطلاعی ندارم.)

اینجا دیگه خودم به مطالعه عادت کرده بودم و اونقدرهم برام سخت و دردناک نبود؛ اما از نگاه مخاطب بیرونی میتونم بگم که سخت ترین دوره این مسیر بود. از لذت‌بخش ترین روزهاش هم اون موقعی بود که دو هفته از مدرسه مرخصی گرفتم و وقتی همه سر کلاس به شدت جذاب جامعه‌شناسی با معلمی دوست داشتنی و شیرین (:) نشسته بودن من میتونستم بخوابم.

حداقلش مثل الان کثیف نیست.
حداقلش مثل الان کثیف نیست.
  • سعی کنید برای مباحثی مثل ریاضی و اقتصاد از دوره ها و فیلم‌های آموزشی استفاده کنید؛ به شخصه اول یکبار با دوره های فرادرس سرفصل ها رو مطالعه کردم و بعد اومدم سراغ کتاب.
  • دروس حفظی مثل مدیریت رو چندین بار بخونید، شاید حدود سه یا چهاربار و از این چندین بار فقط برای یکبارش انرژی زیاد صرف کنید، نکات رو مشخص و ارتباطات رو پیدا کنید.
  • نمیدونم اثرگذار هست یا نه ولی نوشتن نکات روی برگه های رنگی و جلوی چشم گذاشتنشون خیلی بهم کمک کرد؛ مخصوصا وقتایی که حوصله و انرژی مطالعه و حفظ کردن رو نداشتم همین نوشتن باعث میشد که مجبور به پیدا کردن نکات مهم بشم و با نوشتن از روشون به تثبیتشون در حافظه خودم کمک کنم.
  • نکاتی که معمولا فراموش میکنید رو توی یه دفترچه بنویسید و روزهای آخر فقط همون ها رو مرور کنید.
  • سعی کنید تا شب آخر همه چیز رو جمعه و جور کنید؛ روز آزمون، مخصوصا ساعاتی قبلش اصلا سر کتاب و جزوه نرید که…

خب، این بخش چندان طولانی نیست؛ صبح همراه مادر و خواهرم از اینجا راه افتادیم و رفتیم شهرکرد، توی رستوران عباس آقا غذا خوردیم و یه آیس‌کافی هم سفارش دادم (متاسفانه شب قبل به خاطر استرس نتونسته بودم درست بخوابم.) وقتی به سالن برگزاری آزمون رسیدیم بارون میومد و کلا چهار نفر دیگه با من حضور داشتن.

اینبار برخلاف سری قبل حتی جواب هام رو چک هم نکردم، توی راه برگشت به هر چیزی فکر کردم جز غلطایی که داشتم. فقط میدونستم که نتیجه اونقدرهاهم درخشان نبود.

شاید به خاطر همین آزمون بود که نتایج امتحانات نوبت دوم هم برام اهمیتی نداشتن. خلاصه که دیگه حس نمی‌کردم دنیا رو سرم آوار شده اما بی حسی هم دست از سرم برنمیداشت.

نام اثر: یک ساعت بعد از مرحله دو
نام اثر: یک ساعت بعد از مرحله دو

این مرحله که حدودا دو ماه به طول انجامید مملو از حس بد و سردرگمی و بیچارگی و بدبختی و فلاکت بود. اولش امتحاناتی که واقعا حوصله آماده شدن براشون رو نداشتم و در ادامه تمام انتظاراتی که در جهت قبولی ازم می‌رفت.

اواسط امتحانات نوبت دوم که خیلی جدی به سرم زد رشتم رو عوض کنم و از انسانی برم ریاضی!

همونطور که به مشاورم گفتم: من از بین این دوتا شاخه هیچکدوم رو دوست ندارم؛ فقط می‌خوام کمتر اذیت بشم.
“کمتر اذیت شدن” منطقی بود که من رو به سمت تغییر رشته هدایت می‌کرد.

روزای آخر اوضاع خیلی وحشتناک بود؛ هر روز چندین نفر بهم می‌گفتن که نباید رشتت رو عوض کنی، از همسایه ها گرفته تا معلم‌هام؛ خودم هم دلیل موجهی پشت کارم نمیدیدم فقط (شیطون رفته بود تو جلدم) و می‌خواستم هر جوری که شده اینکار رو انجام بدم. با اینکه دم آخری همه انگیزم رو از دست داده بودم می‌خواستم بابت جمله “اگه المپیاد نیارم که صددرصد تغییر رشته میدم”ای که به دوستام گفته بودم هم شده سر تصمیمم وایستم. حس میکردم به درد هیچ کار و مسیری نمی‌خورم و بهتره که بمیرم.

ساعت حدودای پنج و نیم صبح بود؛ می‌خواستم بعد از نماز صبح گوشیم رو بزنم به شارژ و محتملا بخوابم که پیامی توجهم رو جلب نمود:

چند دور از روش خوندم تا مطمئن بشم اشتباه نمی‌بینم و بعدش فقط با تمام سرعت هجوم بردم به اتاق مامانم تا این خبر رو بهش بدم؛ شاید باید می‌ذاشتم اون شب رو راحت بخوابه…

فکر کنم اول از همه به دبیر اقتصادم پیام دادم، بعد مدیر مدرسه و بعدهم خبر قبولیم رو گذاشتم استاتوس واتساپ. دبیر اقتصادم که مکه بود این خبر رو به گوش مسجدالحرام هم رسوند.

درسته که به طرز عجیبی از اون حس خوبی که فکر می‌کردم با خبر قبولیم بدست میارم خبری نبود؛ اما بازهم دوست داشتم حداقل یه “دورهمی” خیلی ساده رو با دوستام داشته باشم.

شاید حدود بیست نفر رو دعوت کردم (مهمونه نه-) که بیان باهم بریم کافه. از کلاس زبان با تمام سرعت سمت کافه محل قرار راه افتادم که مبادا دیر برسم…

رسیدم.

و خب، کسی نبود…

ده بیست دقیقه اول؛ به هر کسی که زنگ میزدم گوشیش رو برنمیداشت. با خودم می‌گفتم به نفعشونه که در حال تدارک یه سوپرایز برام باشن، هر چند که میدونستم اینطور نیست.

https://www.google.com/url?sa=t&source=web&rct=j&url=https://m.soundcloud.com/melaniemartinezmusic/melanie-martinez-pity-party&ved=2ahUKEwid_ZCZnub4AhVOyKQKHTEkArYQFnoECAkQAQ&usg=AOvVaw0M83oiqdh_z7uEnDRk1wJt

خب سرتون رو درد نمیارم؛ در آخر کلا سه نفر از اون بیست نفر توی دورهمی کوچیک شرکت کردن (ولی همون سه نفر به قدری برام ارزشمند بودن که جای خالی بقیه اونقدرم حس نشه.)

اینجا می‌خوام از نحوه اطلاع رسانی صحبت کنم:

  • بچه ها دوره از شنبه شروع میشه ولی انشالله
  • خوابگاه احتمالا از پنجشنبه بازه
  • قراره غذا بدن ولی نمیدونیم هنوز
  • برای این مرحله منبع دارید؛ ولی معلوم نیست چه منابعی
  • حکم اعزام لازم نیست ولی بازم بپرسید از پژوهشگاه استانتون
  • طول دوره قراره که سه هفته و صد و پنجاه ساعت باشه؛ امکان تغییر هست

از نحوه برخورد هم که؛ برای پرسیدن راجع به حکم اعزام زنگ زدیم و خانم پشت تلفن اگه امکانش رو داشت از همونجا من و مادرم رو به مسلسل می‌بست.

در ادامه این بخش باید اضافه کنم که حتی اگه غذا هم آماده و رایگان باشه در نهایت هزینه های آماده شدن و رفتن به دوره چندین برابر جایزه مدال طلا درمیاد…

  • تجربه شرکت در المپیاد رو از دست ندید؛ اگه واقعا علاقمندید و توی رشته های مرتبط شرکتی می‌کنید در صروت نبردن مدال و نگرفتن سهمیه بازهم به تقویت دروس مدرسه و کنکورتون کمک بزرگی می‌کنید.
  • برای بعضی رشته ها نیاز نیست زیاد خرج کنید، اما بعضی دیگه… ای کاش یکم مسیر هموارتر بود.
  • توی هر مسیری که هستید فقط تسلیم نشید، سرعت مهم نیست تا وقتی که حرکت می‌کنی.
  • توی بدترین لحظات و ناامیدها هم امید داشته باش و تلاش کن؛ قدرت خدا رو دست کم نگیر.
  • قرار نیست بعد از رسیدن به آرزوهات خیلی خیلی خوشحال باشی، اینجور مواقع به طعم شکست فکر کن.
  • انتظار نداشته باش همه چیز اونطور که توی رویاهات بوده پیش بره.
  • ای کاش مسئولین عملکرد بهتری داشتن.
اگر دوست داشتی امتیاز دادن یادت نره!