مثل گذشته نیستم. ترسی ندارم از گفتن مطمئن. دروغ میگم. ترس دارم ولی گفتن حقیقت رو میدم.

:«حالم خوب نیست». خیلی وقته که حالم خوب نیست. دیگه از گفتن این جمله نمی ترسم.

حالم خوب نیست! وقتی نمیدونم قراره احوالاتم چطور پیش بره، وانمود میکنم که میدونم با زندگیم چیکار کنم. به خودم دروغ میگم که میدونم. بعد می پذیرم که این یعنی حداقل یک قدم به سه سال قبل جلوترم. شاید هم سه سال اینده .


بود. از همون اول وجود داشت. با من به دنیا اومد. ولی من ندیدمش. هیچکس ندیدش. حتی حضورش رو هم حس نکردم. قدم به قدم با من رشد کرد و بزرگ شد. با من شیر خورد و جون گرفت، فهمید چطور باید حرف بزنه و درخواستش رو بگه، یاد گرفت که چطور بقیه رو راضی نگه داره، همرنگ جماعت بشه، وقتایی که کار خطایی پشت لفظ ” نه، نه ” مخفی بشه و چطور مثل یک ادم، عادی به دنیا بیاد، زندگی کنه و بعد هم بمیره.اینا رو از مادرم یاد گرفتیم. اونم مثل من بود. ما مثل هم بودیم. مثل همه بچه ها. حتی با هم رفتیم دبستان. اون موقع هنوز سنم زیاد نبود. با من بود ولی حضورش رو نمی فهمم .


اولین بار لای دفتر و کتابای دوره راهنمایی حسش کردم . وقتی که باید برای آزمون های کلاسی آماده بشم. بعد از تو مدرسه. روی نیمکت کلاس اول راهنمایی، اون ته، جایی که برای دو نفر بود. کنارم نشست. شاید چون کسی کنارم نبود. شایدم چون اون بود، کسی که کنارم نمی نشست.

بعد از مدتی، دیگه همه جا باهام بود. حتی ازم نپرسید که من میخوام باهاش ​​باشم یا نه. اون بود. همه جا. هیچی نمی گفت ولی وحود داشت. تو سرویس، مدرسه، خونه، سر میز ناهارخوری. ولی فقط سر کلاس های مدرسه نمیدیدمش. علوم اجتماعی و زبان. پای ثابت بقیه کلاسا بود. به خصوص علوم و ورزش. اون روز، زنگ، بازم اونجا بود. حتی وقتی که معلم، روزنامه دیواری رو که روش یک هفته کار کرده بود، جلو همه بچه ها پاره کرد. چون عکس یک مرد فوتبالیست تو مدرسه دخترانه ممنوع بود. اون بازم بود. داشت از اون گوشه نگاه میکرد. خیره بود و متعجب . نه از رفتار معلم. از حس قدرتی که با گریه کردن من میگرفت. خودش هم باور نمی کند. ولی بالاخره شد. برای اولین بار دیده شد. برای اولین بار،دیگه حسش نکردم، دیدمش.

طی اون جریان های عجیب دوره راهنمایی و سردرگمی های مزخرف دبیرستان، شد بهترین دوستم. از همون اول بهش گفتم که من جز تو کسی رو ندارم و اونم همین جمله رو تکرار کرد. بهش گفتم من بهت نیاز دارم و اونم تکرار کرد.هی گفتم و اونم فقط تکرار می کنم… گفتم میخوام یک روزی برسه که فقط به خودم محتاج باشم و هر چی ناراحتم کنم رو بذارم کنار و اونم گفت که فقط از من قدرت میگیره. و هیچ وقت تنهام نمیذاره…

راست می گفت، ولی من نمیفهمیدم، اون فقط قدرت منو می گرفت…


…………………. …………………………..


بودن تو ویرگول، با این اکانت و نام مستعار و جعلی.
این بود که باعث شد بیشتر با بقیه اشنا بشم و کمتر با خودم. قصه های دیگران رو خوندن کار هر شبم شد.
همون وقتی که قلبم داشت ته مغزم فریاد میزد «کمک» و من فقط با زیاد کردن صدای اهنگ یا فحش دادن، خفه اش میکردم. همون وقتی که با ضربان وقت و بی وقت اظهار وجود میکرد و من بی توجهی میکردم.

یک سال، زمانِ پست گذاشتن و سبک نوشتن و ایده های بقیه را دنبال کردم و نظر نوشتم، به جای اینکه به خودم بدوزم و خودم را از جایی دورتر، مثلا بیست سال بعد یا دو قرن قبل ببینم. از خودم فرار میکردم، به جای اینکه آن غریبه رو از خونه بیرون کنم و پشت خودم وایستم. صدای خودمو بستم و فکرای سفید رو دور ریختم و فقط بله قربان گو حرفاشو شنیدم و خوب گوش دادم و اطاعت کردم.

نسبت به یک سال و نیم قبل که وارد ویرگول شدم، من دنیای واقعی خیلی عوض شده . کمتر میخوره و بیشتر می خوابه. بیشتر به سقف زل میزنه و کمتر به اینه نگاه میکنه. همه اینا در حالیه که منِ ویرگول هنوز با همون عکس و همون اسم و همون توضیحاته. سارا، خاکستری، رپ گاد! راستش خیلی وقته که این نقاب ساخته شده از خودم، برام از بین رفتن و من درونم نیاز به باغبونی داره . خیلی وقتا آرزو میکردم این سارا زودتر بمیره ولی فراموش کرده بودم این نقاب از خود من تغذیه میکنه و تا ورودیش رو قطع نکنم این داستان ادامه داره.

میخوام با عزا گرفتن، به استقبال مرگش برم. میدونم روزای اخرشه ولی نمیدونم چقدر دیگه زنده میمونه… یک روز… یک هفته…زودتر از موعد میکشمش. خودم چون این من، اندازه قبل سارا نیست. نه خاکستریه، نه مثل معنی اهنگ امینم گم شده. دیگه از خوندن مشکلات بقیه خوشحال نمیشه، چون دیگه حوصله خوندن نداره! صبحش رو با حس تنفر شروع نمیکنه و شبا تا 4 صبح بیدار نمیمونه و با خودآزاری مشکلاتش رو حل نمیکنه. این من، خسته است از سارا بودن. خسته است از غمیگن بودن. خسته است از ساکت بودن. درد کشیدن. خسته است از نیاز…

خسته است از جعلی بودن. از بودن چیزی که نیست. من خسته است از بودن!

دلم میخواد سبک بشم از همه این نقاب ها. دلم میخواد تازه بشم. از نو. از اول. از صفر. دلم میخواد خوب بشم. خوب باشم.

https://youtu.be/qN4ooNx77u0
اگر دوست داشتی امتیاز دادن یادت نره!