به گمانم یکی دو هفته‌ای بود که برای نوشتن این پست در انتظار فرصتی مناسب بودم. و چون بیش از این هفته را به دست نمی‌آورم، و از آن‌جایی که دیگر نمی‌توانم افکارم را بیشتر از این در ذهنم نگاه کنم، آن‌ها را در قالب نوشته‌ام در آوردم. امیدوارم که تا پایانش همراهم بمانید.

آخر، بیشتر دو سالی می‌شود که در ویرگول هستم، و می‌خوانم، و می‌نویسم. در اصل به گمانم دو سال و دو روز باشد. و چون سال گذشته درباره اش ننوشتم، گفتم بد نیست امسال را بنویسم. و اندکی از تجربیات این دو سال بگویم.

آن روزی که ویرگول را شناختم، هنوز ۱۶ سالم نبود. و اکنون در آستانه‌ی پایان ۱۸ ماه‌ام. سال دیگر کنکور دارم. نسبت به آن روزها خیلی آرام‌ترم. و بیشتر خودم را پذیرفته ام. و سعی می کنم بیشتر مراقب سلامت روانی ام باشم. چرا که فکر می کنم _حداقل در زندگی من_ چیزی مهم تر از تلاش برای ایجاد آن وجود ندارد.

دوباره کمی به عقب برگردم؟ آن روزهایی که به ویرگول آمدم، برای نامیدی‌هایی بود که تا حد زیادی به بحران‌های نوجوانی می‌شدند. و همچنین آشفتگی‌هایی که هنوز گاهی همراهی‌ام می‌کند _گرچه نسبت به قبل خیلی کمتر می‌شود که احساس خوش‌حالم می‌کند_ اما الان دیگر کم‌کم نوجوان و بحران‌هایش را پشت سر می‌گذارم. و به گمانم چیزی به انتهایش نمانده. گرچه بعد از آن هم احتمالاً بحران‌های دیگری روبه‌رویم خواهند آمد. ولی نوجوانی… از نوجوانی و تغییرات روحی و روانی و آسیب‌هایش. جای صحبتی ندارند.

و بله. ویرگول. چند روز پیش که در میان یادداشت‌های گذشته‌ام به دنبال تاریخ دقیق ویرگولی شدنم می‌گشتم، چیزی توجه‌ام را جلب کرد: «ترس‌هایم».

در آن یادداشت‌هایی که در طول چند سال نوشته بودم، شاید بیشتر از هرچیزی از ترس‌هایم گفته بودم. منظورم ترس‌هایی‌ست که اولین بار در آن سن و سال تجربه می‌کنند. ترس از تنهایی، پذیرفته و طرد شدن. ترسِ از دست دادن نزدیکان _به وسیله‌ای مرگ یا غیر آن_. ترس از مطرود شدن از جانب خدا، ترس از مرگ. و ترسهای دیگری که به خاطر ندارم.

در اصل می‌خواهم بگویم شاید مهم‌ترین تأثیری باشد که ویرگول و آدم‌هایش و نوشته‌هایشان روی من گذاشته‌اند، این کمتر بدترسم بوده است. در حقیقت، الان را که نگاه می‌کنم ترس‌های دردناک را در وجودم پیدا می‌کنم. منظورم ترس‌هایی‌ست که شاید در عالم واقع نشوند و بیشتر با مفاهیم و پدیده‌های ذهنی مرتبط باشند.

و به نظرم ترس‌ها جایگزین می‌شوند. امروز که این نوشته را می‌نویسم بیشتر از هرچیزی از کسانی که می‌ترسم، و از انسان بودن و اختیار داشتنم هستند. و از اینکه مبادا یک‌جایی‌ام را از دست بدهم، یا اجازه دهم که نوسان‌های روحی سابق بر من غلبه کنند. این بیش‌ترین چیزی که من را می‌ترساند.

از بحث منحرف نشوم. درباره ویرگول می‌گفتم. و تأثیری که بر یک نوجوانِ شدیدا سردرگمِ مضطربِ غمگین گذاشت. می‌دانید، یک‌جورهایی ویرگول آن روزها برایم مثل خانه‌هایی بود که در نامیدی‌ها و دلسردی‌هایم از جهان و اکثر آدم‌هایی که می‌آورند، به آن پناه می‌آورند. جایی که می‌دانستم و حس می‌کردم که آدم‌ها و نوشته‌هایشان از من استقبال می‌کنند. از خود من، منِ واقعی که در چهره‌ی شخص دیگری پنهانش می‌کردم.

و یکی از بهترین قسمتهایش؟ دوستانم. خدایا! حتی نمی‌دانم چگونه لطف و محبت‌شان را توصیف کنم، و خوشحالی خودم بابت آن را. و کمک‌هایی را که به من کرده‌اند. آن هم وقت‌هایی که لحظه‌های هم رسیدن به یاری‌هایی را ندارند. و همیشه وقتی به آن لحظه فکر می کنم، قلبم از شگفتی و سپاسگزاری مالامال می شود. که چگونه انسان‌ها می‌توانند آنقدر خوب باشند، و دوست‌داشتنی باشند. اگر بخواهم از حق نگذرم، ممکن است خیلی اذیت کنم. و به گردنم خیلی حق دارند. امیدوارم باشم/ بتوانم که جبران کنم… و تنها می‌توانم بگویم متشکرم.

و به نظر می‌کنم وقتی در اینجا درآمدم را عضویت می‌کنم، بیشتر در افکار و حس‌های خودم دقیق می‌شوم. و درباره شان می‌نویسم. و حتی گاهی از هر چیزی که در عالم واقع می‌دهد، در اینجا می‌نویسم. یا مینوشتم…

و در اینجا می‌خواهم کمی دردِ بگویم. از روزهایی که گذشته اند؛ همان روزهایی را می‌گویم که ویرگول از امروز برایم به مثابه خانه‌ام بود. در واقع در حال حاضر فکر می کنم که برای من حسی یافتن ویرگول در آن روزها، مثل حس مسافری بود که راه گم کرده بود، در زمستانی که مه جلوی چشمانش را گرفته و رد کفش هایش برف می‌ماند. و در دل مه، مسافرخانه‌های را می‌یابد که منشا نور در تاریکی‌هاست. کاملا نسبت به آن روزها چنین حسی را دارم…

شاید طبیعی باشد مروری بر تغییر می‌کنند. شاید هم حقیقت این باشد که ویرگول را در اصل نه یک خانه، باید یک مسافرخانه‌ دانست. امیدبخش است. خصوصیا اگر در دلِ یک شب تاریک و سرد شده باشد. اما به‌هرحال تا بی‌نهایتِ شب نمی‌توانم در آن ماندگار باشم. یا شب تمام می‌شود، یا آدم‌هایش می‌روند، یا آن‌قدر حس غریبگی در تو ایجاد می‌شود که مسافرخانه هم نمی‌تواند راه چاره باشد.

با صحبت‌های ابتدایی نوشته‌ام، بسیاری از اوقات _خصوصاً این_ آخری را تجربه کردم. یک‌جور حسِ غریبگی که باعث شد هرچه را نوشته بودم پاک کنم. آن موقع خیلی مهمتر بود. و بعدش که نوشتم از شدتش کاسته شد. گرچه حس‌ها فقط می‌توانند کم‌رنگ شوند. از بین نمی‌روند. و احتمالاً این حس هم از همان‌ها باشد…به‌هرحال فکر نمی‌کنم راه حلی برای بین بردنش باشد. شاید همونطور که گفتم طبیعی باشه.

صحبت‌هایم تمام شد. سعی کردم تا ممکن از چیزهایی که قبلا درباره‌شان نوشته بودم، کمتر بنویسم. و باعث شد نوشته‌ام اندکی نام‌جم و ناکامل باشد. اما سعی می کنم کمتر به خودم سخت بگیرم. شما هم زیاد در آن دقیق نشوید (((:

و بی‌نهایت متشکرم که در این دو سال با صحبت‌هایم همراه شدید. و به من گوش دادید. ویرگول واقعا یکی از نقاط عطف زندگی ام بود. و تصمیمی که به گمانم تعداد روزهای نبودنم در ویرگول به یکی دو هفته هم نرسیده است. از این به بعد هم فکر نمی کنم که زیاد بر آن روزها اضافه شود. گرچه احتمالا به دلایلی کمتر بنویسم…و بیشتر بخوانم. که شاید تنها انگیزه‌ی ماندنم در ویرگول هم همین باشد. خواندن نوشته های شما.

در نهایت عذرخواهی می‌کنم اگر احیانا در این مدت ناخواسته و به هرنحوی باعث دلخوری‌ شدم. و نیز اگر نقد، نظر، صحبت، دردِ دل یا هرچیز دیگری بود، خوشحال می‌شوم آن را بنویسید. اگر نبود هم که هیچ. خدا به همراهتان (:

پ.ن: جالب این بود که نوشتن این پست با چالش هفته هم زمان شد. گرچه یک ماهی بود که می خواستم نوشتنش را شروع کنم.

اگر دوست داشتی امتیاز دادن یادت نره!